تبليغاتX
عاشقانه‌ها و جاودانه‌ها

عاشقانه‌ها و جاودانه‌ها

فقط براي تو تو تو (عشق خودم)

انقدر دوست دارم

كه تمام ستاره ها

به تو و عشق منو هستي من

همگي حسودي ميكنن

گفته بودي واسه يك بارم شده

براي عشق خودم شعر بسازم

اين كه كاري نداره

تو جون بخواه

من كف دستام مي ذارم

يادته وقتي كه گفتي توي شعرت بنويس

مملي خيلي بلايي؟

كلي خنديدم بهت

آخه كي اسم خودش رو اينجوري مينويسه؟

خيلي دلتنگت شدم

همه ي ستاره ها اينو مي دونن

اگه باور نداري يه شب برو پيشه خدا

اون بهت ميگه چقدر دوست دارم

هر چه قدر سعي ميكنم

اسمتو توي شعرم بيارم

بسكه اسمت بزرگه جا نميشه

آخه تو فقط محمد رضا نيستي كه بگم

تو تمام عشقمي تو همه وجودمي

اسم تو واسه ي اينا خيلي كمه

مي دوني مي خوام بهت يه چيزي بگم

خيلي خيلي به بزرگي تمام عشق تو

دوست دارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 10:0  توسط سحر   | 

مرا انسان بخوان...

و هنگامي كه خداوندم از آسمان برايم باراند من گريه كردن را فرا گرفتم و به كمكش توانستم غم هايم را تقليل دهم.

در آن زمان كه از خاك بي ارزش كوه آفريد آموختم كه مي توانم خود را چنان آموزش دهم كه همچون كوه در برابر مشكلات قامت بلند كنم.

و بر من باد وزاند سپس ياد گرفتم كه چون باد رهگذر تمام بدي ها، زشتي ها و ناراحتي ها را فراموش كرده و از ياد ببرم.

خورشيد را از عناصر كوچك آفريد تا در بين ستارگان و كرّات درخشانتر گردد و من نيز به پيروي از آن سعي كردم قلب و روحم را آنطور با خوبي ها و زيبايي ها آميزش دهم كه درخشانتر از همه جلوه كند.

و خرمي دشت ها را به من عطا فرمود من از آن فهميدم كه مي توانم همچون دشت ها آرام، بزرگ و پر زيبايي باشم.

آنگاه مرا انسان نا اميد و از من خواست تا توانايي هايم را در راه عشق به او به كار گيرم و استعداداتم را چون گلهاي بهاري شكوفا كنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1384ساعت 7:49  توسط سحر   | 

نمي دانم

تني دارم پر از درد و غم و اندوه

شكايت از سرشت اين جهان دارم

چرا گوشي نمي خواهد صدايم را ؟

چرا لحني مرا پاسخ نمي بايد؟

چرا فكري به ياد اين تن آشفته حالم نيست؟

چرا چشمي نخواهد ديد، نمي دانم، نمي دانم؟

تن آدم به زير خاك گور سالها كنده

هم آغوش همان برگ سپيد گل

درون جعبه ي خوشرنگ جوبينش

نمي دانم به همراه كدامين عشق ها رفته

چرا او پاسخ درد مرا با خنده هايش داد؟

چرا چشمش به روي ماتمم بستست؟

چرا صوتش نشد همراه با شعرم؟

چرا فكرش به سوي من نمي آيد؟، نمي دانم، نمي دانم

كدامين شعر من از عشق خالي بود؟

كدامين لحن من از ناجوانمردي آدم خواند؟

كدامين چشم من تابوت بازي ديد؟

سؤالم را جوابي نيست؟

بگو اي هم صداي روزهاي قبل

بگو لحن مليحت

در كدامين خاك ها خفته؟

كه گويد پاسخ شعر مرا

هرگز نمي دانم، نمي دانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 7:54  توسط سحر   | 

نياز

خداوندم مرا آفريد، نعمت دوست داشتن تو را به من ارزاني داشت و تو را آنطور به من آموخت كه هميشه در ذهنم بماني.

تمام درس هايم با تو شروع شد و تو جاودانه ترين عاشقانه ي درون كتاب هستيم شدي.

قلمم هميشه مدادي سياه است. آن را بدست مي گيرم و با خطوطي بي معنا كه از كودكي در ذهنم خط نام گرفت تو را براي خود هزاران بار تكرار مي كنم.

دفتر من مغز من است كه در دايره ي تو پر سرم قرار دارد. دفترم را به تو مي سپارم آنگاه تمام جاودانه هايم از عاشقانه هاي تو مملو خواهد شد.

دايره ي كوچكم را هميشه در مي نوردم و مي خواهم تنها مال تو باشد.

افسوس كه اين كلمات همه بدون تو بي معناست آري تو بي معنا ترين واژه اي زيرا اكنون قلبم، دفترم و تمام وجودم حتي كوچكترين سلول هايم تو را كم دارند. اين نياز را با چه خطي و بر چه دفتري بنويسم كه تو را از آن آگاه كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 8:16  توسط سحر   | 

فقط برای من

سخن نگو با هيچ کس، تنها برای من بگو از هر چيز که می خواهی ولی تنها برای من .

نمی خواهم صدايت را بشنوند، دوست دارم تنها برای من باشي تنها برای من بمانی و برای من ماندنی ترين شوی. می خواهم تنها با من باشي با من بخوانی شعرهای عاشقانه را و برای من بگويی از عشقت، از تمام وجودت، تنها برای من بگو.

 نمی خواهم حتی ذرات هوا از من به تو نزديک تر باشند بيا بگذار تا از تو بنوشم ای جام ساقرم می خواهم سرشار از تو شوم از تو لبريز گردم آنچنان که يکی شويم؛ تو در من و من در تو، نزديک تر از روح.

بگذار تا با تو باشم، مرا از خود نران، نمی خواهم با دستان ديگری گرم از عشق شوی، اگر بخواهی برايت آتش می شوم تا از گرمای وجودم ذوب شوی.

همانند آب نباش و بر آتش قلبم که از عشقت می سوزد نريز که سرد می شوم؛ برايم فرصتی باش که هيچ وقت از دستش نمی دهم. با من باش و برای من. سکوت نباش که فريادم در تو ساکت شود؛

سرما باش تا گرمت کنم با عشق شعله ور در سينه ام. طوفان نباش که نسيمم بر تو نوزد؛ زمين خشک باش تا با قطرات اشکم که از شوق با تو بودن از آسمان سياه چشمانم می بارد سرسبزت کنم.

نامرئی نباش که چشمانم در انتظار تو بی نور شود؛ خورشيد باش که وجودم از تو درخشان گردد.

با من باش و برای من، ای زندگی من، ای تنها ماندنی من، ای عشق من.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 8:22  توسط سحر   | 

قصهء غصهء ما

يكي بود يكي نبود توي دنياي بزرگ غير از من و تو و خدا هيچ كس نبود.

قصهء من و تو و جدايي ما قصهء غصهء اين دل منه. اين دل من كه هميشه مثل يك تيكهء شيشه ميشكنه؛ خودمم خبر ندارم به خدا چرا اين شكستنا نداره صدا.

يه روز از اون روزاي تلخ هميشه موندگار تو خاطرم قصسش اينه كه مي گم :

من و تو با هم ديگه رفته بودم بالاي كوه؛ تو به من گفته بودي كه :«اگه دس بزني به آسمون ديگه هيچ وقت نمي توني ببيني

رنگ زمين چه رنگيه.»

 من همش مي ترسيدم يه وقت نشه دست بزنم به آسمون تو همش مي خنديدي مي دويدي دنبال اون شاپركا كه به من قول داده بودي يكي شو برام بگيري از هوا.

منو هي گول مي زدي به من می گفتی:«توي دنياي بزرگ به جز اين شاپركا هيچ چيز قشنگي نيست.»

ما دو تا با هم ديگه مي دويديم كه يه دفه يكي از شاپركا پريد هوا رف توي آسمونا من حواسم نبود و دستامو بردم تو هوا كه يهو انگاري صد تا از اون شاپركا پر كشيدن رفتن هوا دو تا دستامو گرفتن بال زدن رفتن بالا.

من و تو دتاييمون ترسيده بوديم هر دومون با هم ديگه جيغ كشيديم،خدامونو صدا زديم تو از اون پائين و من از اون بالا.

يه هويي شاپركا پر زدنو منو بردن بالا تر اين دفه داد كشيدم گفتم :«كجا ميريد كجا؟»

يه دفه يكي از اون شاپئكا در گوشم چيزي گفت، گفت :«اگه دوسش داري با ما بيا» وقتي اين رو شنيدم ساكت شدم ولي تو داد ميزدي،اسممو فرياد ميزدي. به تو گفتم :«شاپرك ها ميدونن چيكا مي كنن انقدر صدام نكن تو رو خدا»

منو تو ساكت شديم هر دوتامون تو از اون پائين و من از اون بالا.

عاقبت شاپركا من و بردن؛ نميدونم به كجا ولي اينجا ديگه من نمي تونم ببينم رنگ زمين چه رنگيه. تو به من گفته بودي اما اين شاپركا منو بردن واسه اينكه ببرن پيشه خدا.

حالا ما تنهاي تنها مي خونيم قصهء اين جدايي رو تو از اون پائينو من از اين بالا.

نمي دونم تو الآن كجايي و چي داري ميگي ولي من دارم ميگم دوست دارم اما فرقي نداره كجا باشه چه اون پائين چه اين بالا.

ولي من از خدامون قول مي گيرم كه يه روز همديگرو باز ببينيم يا كه اون پايين و يا همين بالا، آخه اين مهم تره كه من بدونم تو هميشه منو تو يادت داري مثل من كه واسهء هميشه دوستت مي دارم يا پيشت پائين و يا همين بالا.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 8:20  توسط سحر   | 

بي نام

من كيستم در اين سياهي

روحي پر از گناه و تباهي

من كيستم در گذرگاه زمان

لحظه اي سرشار در اين بي راهي

گريه ي شاديم

حلول يك خنده

آيه ي تباهيم

صداي يك زجه

ساختار تنم از رهايي هاست

تار و پود دلم از جدايي هاست

آتش سر زده به دريايم

من فقط اشتباهي بيجايم

خاك خشكم

كوير بي آبم

سكوت سرد و

نغمه هاي دل بي تابم

من شجاعت يك انتظار

حريم يك تنها

من غروب خورشيد صبح فردايم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 8:19  توسط سحر   | 

بمان

راهيست در چشمان تو

بي انتها

مي بينمت در چشم خود

چشمي كه پايانش تويي

مي جويمت در ذهن خود

امّا فقط در لحظه اي پيش مني

مي خوانمت سوي خودم

 تا با تو باشم هستييم

امّا فقط در بوسه اي مال مني

با من بمان تنها براي دوستي

تنها براي عاشقي

تنها براي ساعتي

تا در كنار تو منم باور كنم

عاشق هميشه خسته و درمانده نيست

تا در خودم جشني براي خنده ها پر پا كنم

آري بمان با رفتنت گم مي شوم در راهها

من خسته ام از دوريت

ميترسم از تنهايي و دل خستگي

با من بمان از تو تمنّا ميكنم

اي خوب من

اي عشق من

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 8:17  توسط سحر   | 

آن شب

 آن شب وقتي تو را باز

با آن نگاه ساده

با آن دل پر از راز

در چشمهايم ديدم

با آن كه او تو بودي

اما دلم نلرزيد

از بودنت نترسيد

با خود نگفت شايد

 اين آخرين سلام است

رنجيد اما نگفت

عاشق شدن گناه است

آن شب تمام روحت

 انگار مال من بود

من مهربان تر از عشق

با روح تو خنديدم

تو با تمام عشقت

با روح خود خنديدي

آن شب منو تو و عشق

هر سه بر آنچه تقدير

با دست خود رقم زد

بر دفتر دلهامان

خنديديم و خنديديم

بر ياد خود نوشتم

تا در تمام ذهنم

آن بهترين شب ما

جاگيرد و بماند

آن شب كه تو بگفتي

من عاشق تو هستم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 8:17  توسط سحر   | 

دريغ

تو را با ناله و غم

تو را با اشک و گريه

تو را با چنگ و دندان

                                                     ربودم از دل عاشق ترينان

تو را با صد نوای آشنايی

به آن رنگ قشنگ بی نوايی

به آن ناز و نگاه دل برانگيز

                                                      ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم که مبهوت دل بی رنگ من شو

ز آوای  دل من با خبر شو

ز نيرنگ غريبان در حذر باش

که من عاشق ترين عاشقانم

                                                      تو را زين رو ربودم از دل عاشق ترينان

به تو گفتم :

از آن لحظه كه در نقش نگاهت عشق ديدم

خودم را از نگاه ديگران آزاد ديدم

دلم پرواز کرد پر زد به سويت

همان لحظه به تو گفتم تو بردی

                                                      دل من را به ماتم ها سپردی

وزين دنيا يکی کيش و يکی مات

وليکن حال تو پيروزی و شاد

 

ولی امروز من تنها و خسته

به يادت هر دمی از عشق خوانم

 

دگر يادی زياد ما نکردی

دريغا عشق را معشوغه ای چون تو نبايد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 8:16  توسط سحر   |